۱۳۹۵ جمعه ۱ بهمن
ورود مسئولین سایتایمیل دانشگاهنقشه سایت دانشگاهصفحه اصلی
 
height=96
1 3

                                                                                  

                                              

                                               آقای روانپزشک و آدمک هایش

پیپم را می تراشم و توتون های سوخته را از تشتک پیپ می کنم . توی لوله پیپ فوت می کنم و سرامیک های روشن کف مطب پر از دانه های سیاه می شوند . فیلتر آلمانی را توی لوله پیپ هلندی  می چپانم که در اتاق باز می شود .
سلام
سلام، خوش آمدید ، بفرمایید
من همکار شما هستم ، دکتر نیاکان هستم
خوشوقتم خانم دکتر(نیم خیز می کنم به علامت احترام و دوباره در صندلی گنده ام فرو می روم)
متشکرم ، البته من پاتولوژیست  هستم
خیلی خوش آمدید ، چه خدمتی از دست من بر می آید؟
مکث می کند ، مضطرب  است ، طبیعی است ، همه صندلی های این اتاق (( صندلی داغ )) هستند . اتاق اعتراف ، اتاق درس ، اتاق تنبیه ، اتاق تشویق ، فراموشخانه و  . . .  همه اینها که در یک عنوان (( اتاق درمان )) چپیده اند.
شما سئوال می کنید یا من شروع کنم ؟
مهره های سیاه مال منند بنابراین شروع بازی  با شماست
از کجا بگم ؟
خیلی ساده اینجا چه می کنید ؟
 . . . . . 
راستش   . . . . .  مدت زیادی بود که تصمیم داشتم خدمتتون بیام . تعریف از شما رو از همه شنیده بودم و همیشه فکر می کردم که یه روز باید بیام پیش شما ولی پیش نمی آمد  . . .پیپم را پر از کاپیتان بلک رویال می کنم و با انگشتانم روی پیپ فشار می دهم . برای روشن کردن پیپ اجازه  می گیرم  .
بفرمایید راحت باشید ، من خودم سیگار می کشم ، بوی پیپ را دوست دارم
هیچ وقت در مطب در مقابل این اجازه خواستن جواب منفی نشنیدم . فکر می کنم که چه دلیلی دارد که هیچ کس نگفته (( نه )) و چند فرضیه به ذهنم می رسد :
-1فرضیه ساده لوحانه : همه مردم بوی پیپ را دوست دارند !
-2 فرضیه روانشناسانه : من مهارت این را پیدا کرده ام که در اولین لحظات ملاقات مخاطب خود را بشناسم . من این اجازه را از کسانی می گیرم که  شمّ  من به من می گوید نه نخواهم شنید !
ذهنم به دنبال فرضیه های بعدی می گردد و در همان حال فندک لاکی بنفش را آتش می کنم و روی توتون پیپ می گیرم . توتون ها سرخ و سیاه می شوند و دود غلیظی دور صورتم می پیچد .
حالا من وسط یک هاله نور قرار گرفته ام  ، مثل شمایل های مذهبی و امکان تاثیر گذاری بیشتری دارم: گفتمان قدرت !
چند پک عمیق می گیرانم و او هنوز در شش و بش شروع است . کله ام را با تمام آدمک های توش تکان می دهم که یعنی من منتظرم که بشنوم . آدمک های توی کله ام روی هم می ریزند، بعضی هاشان جیغ می زنند، بعضی ها گریه می کنند ، بعضی ها فحش می دهند : و بقیه لام تا کام حرف نمی زنند و فقط رنگ صورتشان می پرد یا برعکس گلگون می شوند .
-
راستش خودم هم نمی دونم مشکلم چیه ،  فقط می دونم حال خوبی ندارم انگار  یه جاییم درد می کند ولی نمی دونم کجام ! انگار یه چیزیم کمه ولی نمی دونم چی کمه ! انگار یه چیزی سر جاش نیست ولی نمی دونم اون چیه ! نمیشه مث بقیه دکترا شما هم یه جوری معاینه کنید یا آزمایش و سونوگرافی در خواست کنید؟! نمیشه بدون کمک من به تشخیص برسید  . . . آخه من واقعاً نمی دونم چمه !
-
خوب ، غمی نیست قهوه می خوریم و گپ می زنیم ، یواش یواش آدمکای توی کله تون شروع به حرف زدن می کنند و آدمکهای توی سر من  به من میگن کجاتون درد می کنه و چی سر جاش نیست .
نسکافه گلد رو بر می دارم ، دو قاشق چایخوری در هر لیوان می ریزم و روش رو پر از کافی میت می کنم  : (( شیرین یا تلخ ؟ ))
-
شکر نمی خورم ، مرسی ، رژیم دارم
-
شکر نمی ریزم ، (( سوئیت اند  لو )) می ریزم ، دیابت دارم
-
اوه مرسی ، پس لطفاً شیرین ، راضی به زحمت نیستم
توی کلّه ام می چرخه : (( راضی به زحمت نیستم ، یک مناسک زبانی ، مثل گلاب به روتون ، روم به دیوار ، بلا نسبت شما ، چاکرم ، مخلصم ، بلا دور  ، زحمتتون میشه  و  . . . )) لیوان ها را پر از آب جوش می کنم و فلاسک آب جوش را سر جایش می گذارم  .
قهوه اش را جلوش می گذارم  و قهوه خودم را  هم می زنم ، حالا من باید سر صحبت را باز کنم :
-
غیر از طبابت چه می کنید  ؟ علائق تان ، اشتغال ذهنی ها و  اشتغالات  روز مره تان ؟
-
خانه داری با بی رغبتی ، شوهرداری  با بی تفاوتی و بچه داری  با  (( اعصاب ندارم ، بشین !))
-
ای داد بیداد ! ( یکی از آدمک ها میگه : مناسک زبانی ! )  دیگه ؟
-
کتاب  ، موسیقی ، سفر ، دوستانم  . . .  همین !
-
خوب ، خوب ، خوب  برای این جلسه کم اطلاعات نگرفتیم . . .
-
همین ؟ همینا خیلی  اطلاعات  بود ؟
-
بله ، حتماً ، من  حالا می دونم که شما یه خانومی هستید  که از (( نقش سنتی زنانه  )) بیزارید.
-
چطور ؟ زود قضاوت نمی کنید؟
-
نه ، یه قورت دیگه قهوه می خورم و دوباره پیپ روشن  می کنم  . . . منتظر و بی صبر نگاه می کند  و من بی تفاوت  دو پک عمیق به پیپم می زنم و دود غلیظ را تا دوردست ها می پرانم و به مسیر دود نگاه می کنم . یکی از آدمک ها می گوید : ناقلا ، داری منتظرش نگه می داری تا تنور داغ بشه و بعد نون را بچسبونی ؟!  جواب می دهم : خودش اجازه داده  با نشستن  روی این صندلی داغ ! آدمک زبانش را در می آورد  و شکلک در می آورد ، گوشه دماغم می پرد  بالا  که یعنی (( گم شو )) ، نه ، من زود قضاوت نمی کنم ،نه اصلاً ، وقتی  صحبت  از خانه داری ، شوهر داری و بچه داری  می کردید قیافه تان یه جوری شد  که ما زابلی ها  بهش می گیم (( پُلُسّ)) یعنی مثل حالت صورت کسی که یه غذای بی اندازه بد مزه را زورکی داره می خوره .
در حالی که وقتی گفتید کتاب ، موسیقی ، سفر،  دوستانم برق اشتیاق رو در چشماتون  دیدم و لحن صداتون  آهنگین شد  . . .
-
آهنگین ؟!
-
بله ، من ته صداتون یه آهنگ شنیدم  مث آهنگ متن فیلم no end کریستوف کیشلوفسکی .
یه آهنگ  قشنگ ولی غمگین .
-
چرا غمگین ؟!
-
خوب ، احتمالاً ، تکرار می کنم  احتمالاً ، شما از  این کارها لذت  می برید  اما در ضمن این کارها احساس گناه  هم  دارید  که من به جای  رسیدگی به خانه و خانواده  نشستم کتاب می خونم  
مثلاً کتاب . . .
- (لبخند می زند ) جزیره ، جزیره روبر مرل
-
آها ! شما توی  جزایر اقیانوس  آرام همراه تاهیتیائی ها قدم  می زنید  و موز جمع  می کنید  اما در عین حال  می دونید  که اینجا  خونه شما نیست  و شما باید هرچه زود تر بر گردید ، هرچه دیر تر برگردید کارها تلنبار تر میشن  و شما بیشتر وقت کم می آورید اونوقت با بی حوصلگی و عصبانیت بیشتر  باید کارها رو انجام  بدین  و بعد  . . .
-
سر هرکی جلوی دستم باشه جیغ میزنم !
-
دقیقاً ! قهوه تون سرد شد !
قهوه را بر می دارد و هم می زند ، دلنگ دلنگ قاشق  و شیشه ، توی فکر فرو می رود و پیش از آنکه لیوان به لبانش نزدیک شود دستش را پایین می آورد :
-
آقای دکتر من اسکیزوفرنیا دارم ؟
-
اسکیزوفرنیا ؟! چطور همچین فکر عجیبی به سرتان زد ؟ !
-
آخه اسکیزوفرنیا  یعنی پاره پاره شدن فکر  و من خیال می کنم هویتم تکه پاره  است ، توی چند تا دنیا زندگی می کنم  و همه اش  نصفه ونیمه !
-
نه ، نه ، نه ، این که شما می گید به (( زبان ما )) میشه  تعارض ، ((conflict)) ، احساسات ، ارزش ها و باورهایی که با هم ناسازگارند :
این سو کشان سوی خوشان ، آن سو کشان با نا خوشان
                                                  
یا بشکند ، یا بگذرد ، کشتی در این سیلاب ها
-
کشتی من شکسته دکتر!
-
بله ، بله قبول دارم ، کشتی شکسته      (castaway) رو دیدید ؟
تام هنکس توش بازی می کنه  . . .
-
آره آره ، تلویزیون هم نشونش داده
-
بله ، شما الان همون تام هنکس هستید و اینجا همون جزیره است  . . .
-
و شما ؟!
-
من همان توپ بسکتبال  هستم که تام هنکس با خون خودش روش عکس یه صورت رو کشید و اسمشو گذاشت (( آدم !)) ، من همون  آدمه هستم
خنده می افتد و من فرصتی دارم برای چند پک  بعدی به پیپ بیگ بن  سیاه ، این جایگزین  جام می خیام و حافظ یا نماد پیروی از فروید و یونگ !

ادامه دارد...

دکتر محمدرضا سرگلزایی
 



تاریخ بروز رسانی: 1395/07/13
تعداد بازدید: 174
7 9
امتیازدهی
میانگین امتیازها:0 تعداد کل امتیازها:0
مشاهده نظرات ( 0
ارسال نظرات
نام  
آدرس پست الکترونیکی شما    
توضیحات  
تغییر کد امنیتی  
کد امنیت  
 
3
4
اخبار
7
8
'NoData' not found in DataDic
16 19
line
بازدیدکنندگان امروز 3 تعداد بازدیدکنندگان دیروز 31 کل بازدیدکنندگان: 15187 کاربران بر خط : 1 تعداد کاربران لاگین بر خط 0
تماس با ماlinefooterنقشه سایتlinefooterدرباره دانشگاهlinefooterچارت سازمانی
line
خراسان جنوبی-بیرجند-خیابان پاسداران - دارالشفا امام حسین - طبقه دوم
BUMSE-mail:lineدورنگار:056-32234717lineتلفن: 056-32234717
line
تمام حقوق مادی و معنوی این سایت مربوط به دانشگاه علوم پزشکی و خدمات درمانی بیرجند می باشد
Powered by DorsaPortal